خلاصه کتاب دولت و فرزانگی

به توکل نام اعظمت
«حکایت دولت فرزانگی»
روزگاری جوانی بود،هوشمندکه می خواست دولتمند شود.اما پربود از ناامیدی وموانع انکار ناپذیر.هنوز به بخت خود اعتقاد نداشت.
به عنوان دستیار مدیر حسابداری در یک شرکت تبلیغاتی مشغول به کار بود.
درامدش کافی نبود.مدتی بود از کار خود رضایتی نداشت.به این فکر میکرد که یک کار جدید شروع کندکه او را دولتمند کند.اما همیشه میترسید.
کارش،رییس اش،همکارانش،همه شده بودند کابوس روزانه اش.
از اینکه باهمکارانش در موردرویاهایش حرف بزند میترسید،چون میدانست که این حرف را شوخی فرض میکنند.
شش ماه پیش استعفانامه اش رو نوشته بودودرجیبش گذاشته بود ، اماهرگز اقدام نکرده بود.
یکسری از واقعیت های زندگی اش مانع از اینکار می شد.
جوان بالاخره تصمیم گرفت از عمویش که فرد دولتمندی بود کمک بگیرد.
به دیدار عمویش که فردی گرم وصمیمی بود رفت.
عمو به صحبتهای جوان گوش داد ولی قبول نکرد که به او پولی بدهد.
از او پرسید:ایا واقعا معتقدی که سخت کوشی سبب دولتمندی میشه؟
جوان پاسخ داد:نه
وعمو درجواب گفت ،دست کم خوش اقبالی که این را میفهمی
تنها کاری که عموی جوان قبول کرد که برای او انجام دهد،این بود که جوان را به فرد دولتمندی معرفی کند که(دولتمند آنی)نام داشت.
به او گفت دولتمند رازی رو بر تو آشکار میکند که توخوددولتمند میشوی.
نامه ای به جوان داد وادرس خانه ی دولتمند را واز جوان خواست که هرگز نامه را باز نکند……

فصل دوم
جوان به سوی شهر دولتمند آنی حرکت کرد.با ذهنی پر از سوال،به محض نزدیک شدن به خانه دولتمند به رغم هشدار عمویش نامه راباز کرد وبا کمال تعجب دید که درون آن چیزی جز یک کاغذ سفید نیست.
اکنون رو به روی درورودی ایستاده بود نگهبان چهره ای چون سنگ داشت و به اندازه ی دژی که از آن مراقبت میکرد نفوذ ناپذیر بود.
نگهبان نامه رو از جوان گرفت وجوان باتایید نامه رابه اوداد واجازه ی ورود گرفت.
ماشین رو پارک کرد وبه سمت در ورود خانه رفت.
مستخدمی خوش پوش در را گشود وجوان رابه سمت باغ هدایت کرد.
باغی با استخری زیبا که اطراف آن پوشیده شده بوداز گل وبوته ودر میان آن پیرمردی حدود هفتاد هشتاد ساله با کلاه لبه دار که بروی گل سرخی خم بود.
با صدای گرم دلیل آمدن را جویا شد،وجوان درپاسخ گفت :امده ام دولتمند آنی رو ببینم.
از او پرسید برای چه؟وجوان درپاسخ ،برای آنکه از او اندرزی بگیرم،
دولتمند از جوان پرسید ایا یک ده دلاری درجیب داری که بمن بدهی
جوان:بله ولی نمیتوانم آن رابه شما بدهم.چون تنها دارایم است ونمیتوانم بدون آن برگردم.
دولتمند پرسید:مگر میخواهی برگردی وجوان گفت تا دولتمند را نبینم بر نمیگردم
دولتمند به جوان گفت اگر ده دلارت را امروز نیاز نداری چرا قرض نمیدهی
جوان آن پول راداد.و وقتی مستخدم آمد واز دولتمند ده دلار بابت حقوق آشپز تقاضا کرد متعجبانه دید که دولتمند در جیب خود صدها اسکناس صد دلاری دارد.
از او پرسید چرا ده دلار مرا گرفتید شما که به آن احتیاج نداشتید .
ودولتمند درجواب گفت چرا داشتم پولهای من صد دلاریست.اینها پول توجیبی های من است حدودا ۲۵۰۰۰ دلار.
وبه ناگاه جوان متوجه شد که دولتمند آنی روبرویش ایستاده.
دولتمند به جوان پیشنهاد داد با صدای بلند فکر کندوبه اوگفت آیا میدانی جوانانی هم سن تو هستند که دولتمند هستند.
انها به سمت میز شام رفتند ودولتمند روبروی ساعتی شنی نشست که روی آن نوشته شده بود (وقت طلاست)
دولتمند به جوان گفت رمز موفقیت اینست که از کارت لذت ببری و رموز آن را بدانی
برای دولتمند شدن باید ابتدا با این اعتقاد آغاز کنی که میتوانی دولتمند بشوی،پس باید باشور وشوق طالب ان باشی،بزرگترین محدودیت مردم،کمبود تخیل خودشان است.
جوان با شور واشتیاق به دولتمند نگاه میکرد.حتی اگر دولتمند رازی هم نداشت ،قطعنا درایجاد صحنه ایی جذاب استادبود…….

فصل سوم
حالا چقد حاظری برای دریافت اسرار دولتمندی بپردازی؟؟؟؟؟
این سوال دولتمند مرد راشگفت زده کرده ،حتی اگر میخواست پولی بپردازد پولی نداشت،.
جوان گفت صد دلار
ودولتمند بزیر خنده زد،که،پس هنوز باور نداری که اسراری وجود دارد!!!!!؟ جوان به دولتمند گفت:یادت باشدکه ورشکسته ام .
دولتمند گفت:یادت باشد که اکثردولتمندان از پول دیگران سود جسته اند تا به دارای خویش
بیفزایند.
دولتمند گفت :دست چکت را باخود اوردی؟جوان در حالی که محسور دولتمند شده بود گفت:بله
خب حالا بنویس یک چک ۲۵۰۰۰دلاری.
جوان کاملا تعجب کرده بودوبر اشفت
دولتمند گفت چی شد؟؟۵۰۰۰۰دلاربنویس.
جوان گفت:در هر صورت چک واخواست میشود چون من پولی ندارم.
دولتمندگفت :من دقیقا اولین معامله ام روهمین شکل انجام دادم.
یکی از مهمترین درسهای کسب وکاراین است
«اشخاصی که صبر میکنند اوضاع وشرایط عالی از راه برسدهرگز کاری رو به انجام نمی رسانند.
دولتمند به جوان گفت،با امضاء کردن چک درهارا پشت سر خود ببندتا تمام قدرتهای درونت به تحرک واداشته شوند.بالاخره روزی باید اینکار رو شروع کنی جوان باتردید شروع به نوشتن چک کرداما وقتی خواست امضایش کند نتوانست.دولتمند به او‌گفت باید به نوشتن چک با مبالغ بالا عادت کنی ولی بااین حال جوان مردد بود
دولتمند گفت میدانی علت تردید تو چیست؟؟؟
اینکه براستی باور نداری رازهای که من بتو میگویم می توانن
درعرض یکسال بیشتر از چند برابر این چک رو بتو بدهندبدون انکه تلاش بیشتری بکنی
دولتمند به جوان گفت ازتو خوشم می ایدچون میدانی نباید بکسی به این راحتی اعتماد کرد.
دولتمند از سر میز بلند شدو قراردای از پیش اماده شده از کشو میز دراورد.
دولتمند قراردادروامضاء کرد وبه جوان داد.
جوان نگاهی سر سری به ان کرد اما به ناگاه دولتمندگفت نظرم تغییر کرد بیا شرط بندی کنیم اگر من برنده شدم تو چک را بمن بده واگر تو برنده شدی من ۲۵۰۰۰دلار که در جیبم هست رو بتو میدهم.
در هر صورت من الان پولی ندارم وچک واخواست میشود،
دولتمند جواب داد تاریخ چک رو برای یکسال اینده مینویسیم وجوان خوشحال قبول کرد.
دولتمند فقط قولی از جوان گرفت،اگر جوان باخت چک رو محترم بشمارد.
قبل از پرتاب سکه دولتمند از جوان پرسید شیر یا خط
وجوان گفت ،خط.
سکه به هوا پرتاب شد،قبل از فرود دولتمند گفت شیر،وبلافاصله بعدش گفت متاسفام‌
دولتمند چک را تا کرد ودر جیبش گذاشت،جوان گفت حالا میتوانی اسرارت را در اختیارم بگذاری؟؟
دولتمند پذیرفت واز جوان خواست کاغذی در اختیارش قراربدهد.تا اسرار را برای او بنویسد.
جوان گفت،کاغذی ندارو ودولتمند،مگر نامه ای که از طرف عمویت اوردی پر جیب نداری؟؟
نامه را به دولتمند داد واو شروع به نوشتن کردواز جوان خواست مستخدم رو صدا بزند وقتی که باز گشتند دولتمند داشت در پاکت رو میبست .پاکت رو به جوان داد وبه او گفت اسرار اینجاست.
دولتمند به مستخدم گفت:جوان امشب اینجا میخوابد وبعد موقرانه با او دست داد.
وبه او‌گفت فقط دوشرط وجود دارد
۱-در هنگام خواندن نامه باید در اتاق تنها باشی
۲-قول بدهی این اسرار را با دریگران تسهیم کنی
اکر قبول کنی اخری نفری خواهی بود که من این اسرار را شخصا به او میدهم
اما اگر احساس میکنی امادگی اینکار را نداری هنوز دیر نشده
پاکت رو بمن بده ،منم چک تو را باز میگردانم
اما حالا دیگر اسرار در دست جوان بود ونمیتوانست از ان بگذرد……

فصل چهارم
حکایت به حبس افتادن جوان
مردجوان در اتاق مجللش تنهاشد. به آرامی پاکت نامه را گشود اما جز کاغذی سفید چیزی در آن پاکت پیدا نکرد .به یاد آورد که به خاطر این پاکت چکی با مبلغ سنگین پرداخته بود .تصمیم گرفت سریعا آنجا را ترک کند به آرامی دستگیره در را پایین داد اما در قفل بود .هرچه سعی کرد نتوانست فرار کند .ناامید دراز کشید وبه خواب رفت .صبح با چهره ای خوفناک از خواب بیدار شد. شب قبل را به یاد آورد .خشمناک به سمت دولتمند رفت .نامه را محکم روی میز کوبید و گفت به خاطر این حقه 25000دلار از من گرفتید.دولتمند گفت این راز دولت است و چون بصیرت نداری ذهنت هنوز نابالغ است.باید قول بدهی زمانی که راز را یاد گرفتی به دیگران هم یاد دهی .و هرگاه دچار شک و تردید شدی این گفته را به یاد آور نبوغ در سادگی است.
باید زمان بگذرد.وقتی دولت به صورت مغناطیسی به سمت شما جذب شود فهم و ادراکش را اغاز خواهید کرد.از شما میخواهم اندکی ایمان داشته باشید در واقع اگر راز وجود داشته باشد به واسطه ایمانتان صاحب همه چیز شده اید و اگر رازی وجود نداشته باشد چیزی از دست نداده اید……

فصل ششم:
حکایت آموزش تمرکز برهدف
دولتمند به او گفت: هر سوالی را که از ذهنت میگذزد آزادانه بپرس.چرا که وقت باهم بودنمان بسیار کوتاه است.وقت را با بحث های بیهود تلف نکن،
به او گفت آیا آن کاغذ را داری؟آیا واقعا میخواهی دولتمتد شوی؟
مرد جوان گفت:بله.
دولتمند به او گفت :پس رقمی را که واقعا دوست داری تا سال آینده به آن برسی را روی کاغذ بنویس و زمان رسیدن به آن رامشخص کن.
براستی اگر ندانی به کجا میروی به هیج جا نمیرسی.تنها دانستن این که پول میخواهی کافی نیست.باید میزان دقیق و زمان رسیدن به آن را بدانی و بنویسی .چرا که کلام شفاهی گذراست.اما کلام مکتوب دائمی است.
زندگی دقیقا همان چیزی را به ما میدهد که میخواهیم .زندگی میخواهد بداند دقیقا چه میخواهید اگر چیزی نخواهید چیزی به دست نخواهید اورد.حالا بگو دقیقا چه میخواهی از زندگی ؟؟چه مبلغی را برای خود تا سال آینده میخواهی؟؟
مردجوان شرمسار شد چرا که نتوانست بگوید و اقرار کرد یکی از بزرگترین مشکلاتش همین است
دولتمند گفت فقط چند دقیقه وقت داری تا مشخص کنی.پس تمرکز کن و مبلغ را بنویس

زمان تمام شد اما مرد جوان با اکراه مبلغی را آهسته نوشت دولتمند گفت فقط همین؟
این مقدار خیلی کم است .تا بخواهی دولتمند آنی شوی خیلی کار داریم.اما خواهی دید که انقدر ها هم این کار سخت نیست .شاید بزرگترین کاری باشد که در زندگیت به انجام خواهی رساند،و آن نامش کار کردن با خویشتن است.

2 Replies to “خلاصه کتاب دولت و فرزانگی”

  1. مريم يزداني says: پاسخ

    🥺چقد دلچسب و تاثير گذار

  2. بسیار عالی.
    من این کتاب را دارم ولی متاسفانه دیر به این کتاب رسیده بودم.
    مطالبی که درون کتاب عنوان میشه رو به شکل های دیگه توی کتاب های رابرت کیوساکی خونده بودم.
    ممنون از شما

دیدگاهتان را بنویسید