خلاصه کتاب قله ها و دره ها

با سلام .خلاصه ای از فصل اول:
(احساس دلتنگی و کسالت در یک دره .)
داستان از این جا شروع میشه که مرد جوانی در دره ای زندگی می کرد و با آنکه دوران کودکی و نوجوانی خود را هم در آن دره سپری کرده بود حال در آنجا احساس دلتنگی و یکنواختی و کسالت می کرد و همه چیز در دره برایش نادرست و تکراری شده بود .
حتی پس از آنکه وارد بازار کار شد به دنبال ایجاد جایگاهی اجتماعی بهتری میگشت شغل های مختلفی را در دره امتحان کرد اما متاسفانه او به هیچ عنوان احساس امنیت شغلی نمیکرد.از اوضاع خود ناراضی بود و دنبال پیدا کردن راهی برای تغییر شرایط بوددر همین جا بود که فکر پیدا کردن پاسخ برای پرسشهای بسیارش،هیجان روبرو شدن با ناشناخته ها و رسیدن به این باور که پاسخ این پرسشها را در جایی به غیر از دره میتواند بیابد آرامشش را از بین برده بود.
مرد جوان پس از درگیری های فراوان درونی و برونی و هشدار های اطرافیان ترس را کنار گذاشت و راهی قله شد.
در راه سختیها و مشکلات بسیاری دید و گاهی پشیمان شد ولی وقتی هوای خنک کوه به صورتش میخورد و از آن بالا هوای کدر و یک جا مانده دره را میدید مصمم میشد که به قله برسد و غروب را از قله ببیند.هرچه بالا تر میرفت مصمم تر میشد و شادی بیشتری را احساس میکرد او احساس میکرد با پشت سر گذاشتن دره، ترس را هم کنار گذاشته.
در راه تصور میکرد که غروب آفتاب از بالای قله باید بسیار دیدنی باشد و به همین خاطر با بی تابی و اشتیاق منتظر دیدن آن منظره بود.
اما چه چیزی در قله در انتظار مرد جوان بود….؟
آیا فقط دیدن غروب آفتاب؟
*این امر طبیعی است که هر کسی در هر کجا که هست قله ها و دره هایی در زندگی و کارش داشته باشد.
*قله ها و دره ها تنها دوره های خوب و بدی نیستند که با آن روبرو میشوید.آنها همچنین نشان دهنده احساس درونی شما و پاسخ هایتان به رویداد های خارجی هستند.
…..

فصل دوم
یافتن پاسخ ها
مرد جوان پس از رسیدن به قله با پیرمردی آشنا شد که به او کمک کرد تا نه تنها به پاسخ پرسش هایش دست یابد بلکه پرسش های تازه ای در ذهنش شکل بگیرد.
او سرگذشت زندگی و احساسی را که او را ترغیب کرده بود تا به قله بیاید تعریف کرد.و همچنین از نبود امکان بهره گیری از توانایی های نهفته اش برای پیرمرد سخن گفت.
پیرمرد در جواب به مشکلاتی که در جوانی داشت اشاره میکند :در آن زمان که مشکلات او را خشمگین و افسرده کرده بودند یکی از دوستانش چیزی به او میگوید که زندگی اش را تغییر میدهد و آنرا رویکرد “قله ها و دره ها برای دوران های خوب و بد زندگی”می نامد.او میگفت هر چه بیشتر از این رویکرد در زندگی و کارت استفاده کنی آرامش و موفقیت بیشتری خواهی داشت.ابتدا باور نمیکردم اما پس از مدتی در یافتم که حقیقت دارد به طوری که اثر بسیار زیادی در زندگی و کارم گذاشت.
دوستم به من کمک کرد تا سه چیز را کشف کنم.
1 چگونه هرچه زودتر از یک دره خارج شوم.
2 چگونه مدت بیشتری در فراز قله بمانم.
3 چگونه در آینده قله های بیشتر و دره های کمتر داشته باشم.
مرد جوان:منظور شما از قله و دره چیست؟
پیرمرد:منظورم قله ها و دره های شخصی شماست.بالا و پایین هایی که در کار و زندگیتان احساس میکنید.
این دوران ها ممکن است دقایق،ماه ها یا بیشتر ادامه یابد.این قله ها و دره های شخصی به همان اندازه طبیعی اند که قله ها و دره ها را در سطح زمین میبینی. فراز و نشیب ها،ضمن پراکنده بودن وصل شده به راه هایی مشابه هستند.شما میتوانید در جاهایی از زندگی و کارهایتان احساس بالا بودن یا پایین بودن بکنید.این طبیعی است و برای هر کسی در جهان روی میدهد.”این بخشی از وجود انسان است.”
*قله ها و دره ها به یکدیگر پیوسته هستند.اشتباه امروز شما در دوران خوب، دوران بد فردای شما را میسازد و رفتار خردمندانه شما در دوران بد امروز، دوران خوب فردای شما را میسازد.
*شما نمیتوانید برای همیشه رویداد های خارجی را کنترل کنید اما میتوانید به وسیله باور ها و عملکرد خود قله ها و دره های شخصی خود را کنترل کنید.

فصل سوم
” از ياد بردن”
مرد جوان به دره بازگشت و نسبت به خودش و دستاوردش بسيار راضي بود.او درباره سفرش و آموخته هايش از پیرمرد،برای خانواده و دوستانش صحبت كرد.وقتي به سر كار خود بازگشت شادمان بود و وضعيت شركت در بالاترين ميزان سود خود قرار داشت تااينكه به دليل رشد سريع مشكلاتي در شركت رخ داد كه باعث شد بسياري از مشتريان را از دست بدهند.او در اين شرایط فكري كرد و با قبولي رئيس شركت شرايطي به وجود آورد كه شركت رو به رشد رفت و او ترفيع گرفت و بعد از مدتي طرحي ديگر ارائه كرد ولي رئيس از آنچه داشت خشنود بود و نپذيرفت .
با رشد تجارت شركت دوباره دچار ضعف شد و مرد جوان پس از گذشت زمان به خود مغرور شد و به علت اعتماد بنفس بالايي كه بيدا كرده بود سخنان ديگران را نمي شنيد و همه را ميرنجاند و از خود دور ميكرد و به طور كل سخنان پیرمرد را فراموش كرده بود .
پس از چندي مرد جوان خود را در دره اي ديد و ياد گفته پیرمرد افتاد ” در ميان قله ها هميشه دره هايي وجود دارند . اينكه تو دره را چگونه مديريت كني تعيين ميكند چقدر زود به قله بعدي ميرسي…” پس او كوشيد با نگاهي متفاوت به اوضاع راه خروج از دره را بيابد.ولي هيچ چيز احساس بهتري به او نميداد.سخنان پيرمرد در ابتدا كمكش كرده بود تا او به توفيق بيشتري برسد اما اكنون ديگر چنين نبود.
او به واقعیت قله ها و دره ها شك كرده بود و آرامش درونيش را از دست داده بود ……
نکات:
* وقتي فوايدي كه در زمان هاي بد پنهان اند بيابي و بكار بگیري مي تواني دره را به قله تغيير دهي.
* اگر در دره چيزي نياموزي ، ممكن است تلخكام تر شوي.اگر چیزي به راستي ارزشمند بياموزي،مي تواني بهتر شوي.

فصل جهارم
آرامش
مرد جوان به دشت مرتفع رفت و از ديدن آن زمين هموار و آسمان ابری شگفت زده شد.بارها افرادی را دور تر از خودش دید سعی کرد از آنها فاصله بگیرد و تنها باشد.خوشحال بود ، چرا که حس میکرد از همه تنش ها و فشارهای زندگی اش دور شده است.احساس ارامش می کرد.پس از آن از دیدن دوستانش خوشحال شد اما به نظر نمی رسید آنها اشتیاقی به دیدنش داشته باشند. چشم های دوستانش مانند اطراف بی روح بود. مرد جوان ترسيد كه نكند أو هم شبيه دوستانش شود.باز بی حوصله و بی قرارشد.در ابتدا از آمدن به دشت خوشحال بود أما كم كم شور و شوقي را كه در قله داشت اينجا در درونش احساس نمیکرد. نه احساس سرزندگی داشت و نه سرخوردگی.از خودش پرسید برای چه به فلات امده است؟از چه چیز فرار کرده است؟
او پس از پرسيدن سوالات متعدد از خودش، تصميم گرفت كه بازگردد.به دره برگشت . با يادآوري چهره پیرمرد و پاكي و برق چشمانش دلش خواست كه به قله برود.پاكي و صفايي كه در قله بود بي ترديد با خنثي بودن و بي اعتنايي كه در دشت مرتفع حس ميكرد متفاوت بود.
با نگاهي به قله در دور دست همان اشتياق قبلي را حس كرد.او تا صبح انديشيد كه به قله برود يا نه. هر چه بيشتر به قله فكر ميكرد مشتاق تر ميشد تأ نزد پیرمرد برود و از او بپرسد كه چرا نگرش قله و دره برأي مدت زمان كوتاهي کارایی داشته …
پس برای بازگشت به قله برنامه ریزی کرد با اميد به اينكه براي آنچه قله ممكن است به او بدهد امادگي بيشتري داشته باشد…

فصل پنجم
یادگیری
باز گشت به قله سفری سخت بود.اما به موقع به قله رسید و توانست از غروب آفتاب لذت ببرد.این بار به خانه پیرمرد رفت و ازدیدن خانه او بسیار شگفت زده شد.هردو بیرون از خانه رفتن و روی سکوی بزرگ به تماشای دریاچه نشستند.مرد جوان گفت:بسیار خوشحالم که به قله برگشتم.پس از برگشت به دره سعی کردم از آنچه گفته بودید استفاده کنم.اما کمی بعد کارها بد تر شد من خسته شدم، کارها را رها کردم و به جلگه رفتم تا استراحت کنم.اما اثر خوبی نداشت.
پیرمردگفت :تجربه ی خوبی بود با بد؟
مردجوان :نمیدانم
پیرمرد:قله ها و دره ها برای زندگی سالم طبیعی است و جلگه ها زمان استراحت اند.باید درنگ کنید، بیاندیشید و تصمیم بگیرید.
مرد:آیا همه اینها لازم است و ایجاد پریشانی نمیکند؟
پیرمرد:اگر یاد بگیری که آنهارا مدیریت کنی احساس تعادل سالم میکنی.
مرد:برای ماندن در قله چطور مجهز میشوید؟
پیرمرد:کمکت میکنم تا خودت پاسخ را پیدا کنی.زمانی که کار ها به سوی بدی میرفت چه احساسی داشتی؟
مرد:بسیار بد.
پیرمرد:پس چرا رفتارت را عوض نکردی؟
مرد:شاید نمیدانستم چه کار کنم؟یا فکر میکردم اگر بی اعتنا باشم اوضاع بهتر شود. یا اینکه میترسیدم اشتباهاتم را بپذیرم یا از دیگران کمک بخواهم.
پیرمرد:بین این دلایل چه چیز مشترک است؟
مرد: ترس.
پیرمرد:بله و منبع ترس؟
برای بیشتر ما خودپرستی است.اینکه در قله مغرور و در دره بیمناکیم که باعث میشود واقعیت را نبینیم.
وقت خداحافظی پیرمرد توصیه کرد وقتی به قله بلند تر رسیدی هر چه کشف کردی دانش خودت است نه مال کس دیگر.
مرد جوان حرکت کرد تا با تلاش دره عمیق را طی کند و به قله بلند تر برسد.
اما چگونه و در راه و قله چه دانشی به دست می آورد؟

فصل ششم:اکتشاف
مرد جوان در مسیر آن دره نا آشنا به راه افتاد در حالی که باران شدیدی هم میبارید، به دنبال پناهگاه گشت ولی پیدا نکرد.
در ابتدای حرکتش تصور نمیکرد که دره تا این اندازه عمیق باشد در مسیر زیر لب غر غر میکرد که اصلا چرا ما نیاز به دره ها داریم؟
بسیار سردش بود و درمانده شده بود و حس میکرد که دره را به خوبی مدیریت نمیکند….
سر انجام به پایین ترین قسمت دره رسید کمی جلوتر یک رودخانه کم عرض و خروشان بود که عبور از آن به نظر غیر ممکن می رسید با صدای بلند فریاد کشید: …من نمیتوانم…. جریان آب خیلی نیرومند است… من هرگز نمیتوانم عبور کنم.
احساس شکست میکرد مجبور بود راهی که آمده را برگردد اما …چطور با پیرمرد روبه رو شود؟ چطور با خودش رو به رو شود؟ روی زمین نشست و به رودخانه نگاه کرد،میترسید که غرق شود و خود را در حالی که دارد غرق میشود تصور کرد.به خود لرزید و از خود پرسید:چرا دره اینقدر دردناک است؟پس به یاد صحبت پیرمرد افتاد که میگفت:
*دردی که در یک دره احساس میکنید میتواند شما را نسبت به حقیقتی که به آن بی اعتنا بودید آگاه کند*
اما کدام حقیقت….
به قله نگاه کرد و فکر کرد که…من به طور جدی میخواستم به آن قله بلندتر بروم و هوای تازه و فضای قله را تصور کرد.
سپس به سخن پیرمرد درباره آفرینش و دنبال کردن یک چشم انداز خردمندانه برای رسیدن به قله بعدی فکر کرد و تصویر آینده ای بهتر را با ۵ حس خود رسم کرد.
اما چند لحظه پیش داشت یک چشم انداز ترسناک تصور میکرد(صحنه غرق شدن در رود) و اینگونه فکر کرد که ما همیشه در حال ترسیم یک آینده در ذهن خود هستیم، ترسناک یا خردمندانه … مهم این است که ما به دنبال کدامیک هستیم؟!
با خود گفت:آهان دریافتم…..
دره من
ترس من
است…
بنابراین تصویر صعودش به قله را در ذهن ساخت.
تنها اشتیاق فراوان برای رسیدن به مقصد است که شما را وادار میکند کارهایی انجام دهید که هرگز نمی دانستید توانایی انجام آن کار را دارید.
او دریافت که ترس، انسان رااز رفتن باز می دارد اما حقیقت به شما کمک می کند تا پیش بروید. پس از رودخانه عبور کرد و بعد از مدتی زیر آفتاب روی قله ایستاد و به دریاچه زیبا و درختان تنومند نگاه میکرد و از هوای دلپذیرش لذت میبرد، او به دره ای که طی کرده بود نگاه کرد و اندیشید که چقدر دشوار بود… اما حالا حتی آن دشواری ها هم برایش شیرین بود.
-این آموخته های تجربی و عبور از دشواری های دره چگونه به مشکلات او در دره محل زندگی اش کمک خواهد کرد؟
*هنگامی که در قله هستید از این باور که چیزها از حالت واقعیشان بهترند پرهیز کنید
و هنگامی که در دره هستید از این باور که چیزها از حالت واقعیشان بدترند پرهیز کنید
بگذارید واقعیت دوست همیشگیتان باشد.
*اگر به طور حقیقی چشم انداز خردمندانه خود را دنبال کنید قله ای خواهید آفرید
زمانی که ترس شما ناپدید میشود، آرام تر و پیروزمندتر میشوید.

دیدگاهتان را بنویسید