عموعلی خودش و به سادگی زده بود

عمو علی خودش را ب سادگی زده بود
نویسنده: بانو
سال ۷۴ بود در محله ای قدیمی زندگی میکردیم
من و خواهرم که باهم ۴ سال اختلاف داشتیم هرروز برای رسیدن ب غروب لحظه شماری میکردیم
در محله ما خانمی مسن و بسیار ثروتمند زندگی میکرد که یک پسر داشت که از لحاظ ذهنی معلول بود،غروب ها پسرک اسکناس های ۲۰ تومنی و ۱۰ تومنی که داشت را لوله میکرد و لا به لای اجرهای دیوار ها مخفی میکرد
و به ما میگفت بروید و گنج ها را پیدا کنید
ما با شیطنت با علم به انکه کدام اجر حاوی اسکناس است ،تک به تک اجر ها را با دقت میدیدیم و پسرک کلی ذوق میکرد که ما هنوز نتوانستیم مخفی گاهش را پیدا کنیم
خیلی زود خسته میشد و به خانه باز میگشت و ما به سرعت اسکناس ها را برداشته و کلی خوراکی میخریدیم و فردا دوباره روز از نو …
بعد از مدتی. پسرک بیمار شد و بیرون از خانه نمی امد

من و خواهرم برای خرید خوراکی باید فکر چاره میبودیم
سکه های پدرم را هرشب قرض میگرفتیم و زیر کاغذ میگذاشتیم و با مداد چاپ میکردیم
صبح که میشد با دقت انها را دور بری میکردیم
و پیش عمو علی میرفتیم.عمو علی بقال سر کوچه بود
با دیدن ما از ته دل میخندید و هربار میگفت پول شما کم است و فقط لواشک میشود خرید
ماهم سرمست از انکه اینبار هم توانستیم عمو علی را گول بزنیم لواشک ها را میگرفتیم و به سمت خانه باز میگشتیم
چند سال بعد که به دلیل کار پدر جابه جا شدیم و محله امان به جایی بهتر تغییر کرد،بقال سرکوچه امان هیچ وقت گول نخورد و هیچ وقت خنده ای به زیبایی خنده عمو علی ندیدم…

گاهی آدما گول نمیخورن بلکه آدم و گول میزنند
نه بخاطر سادگی یا حیله و مکر
فقط بخاطر آدم بودن
از اون روزا خیلی سال میگذره اما یادگرفتم گاهی برای دیگران گول بخورم
تا بقیه فکر کنند زرنگند
البته این نه من و احمق میکنه نه اونا رو زرنگ
فقط کمی برای مدت کوتاهی شاید دلی شاد بشه
همین
#بانو_انگزبانی

دیدگاهتان را بنویسید